+ رو به روی پنجره نشسته بودم

خورشید داشت غروب میکرد من عاشقانه سه‌تارم رو بغل کرده بودم و هر از چندگاهی چشم از تار های ظریف سازم برمیداشتم به آسمون نگاه میکردم و از این همه زیبایی قلبم تند تند میزد




+ امشب متوجه شدم یکی از راه های رسیدن به آرامش پیاده روی شبانه است‌‌‌.....



+ دارم سعی میکنم آروم باشم

دارم سعی میکنم که به همه نشون بدم که من منطقی ترین دختر جهانم 

ولی...‌

 فقط خودم و خودم میدونم که پشت این نقابی که ساختم چه آشوبی برپاست....




+ قلبم داره پر میکشه سمت مشهد الرضا....




+ آه خواب‌آلودگی....




+ خدایا...

منو به حال من رها نکن....



+ کلی حس عجیب دارم که از توصیفشون عاجزم....



+ کاش میشد امشب از توی اسمون یه عالمه ستاره بچینم و یکی یکی بذارمشون توی پاکت و برات بفرستم....

کاش....


+ لبخند نیمه کشدار :)




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۸
محدثه کوهپایی



+ دیشب احساس میکردم توی یه تاریکی مطلق رها شدم...

ولی امروز ، از یک روزنه ی کوچیک چنان نوری به جهانم تابید که همه جا رو روشن کرد....



+ چقدر خوبه که دوستی باشه که بشه باهاش حرف زد...

چقدر خوبه که یکی باشه بفهمتت...

چقدر خوبه که من یه یکتا دارم که نگاهش ، حرفاش ، بودنش آرامشه...



+ میخوام یه کتاب بنویسم در مورد کهف...

هر دفعه که میرم یه چیز جدید کشف میکنم...

کهف رو خدا گذاشته برای ما غریب افتاده های دل خسته...




+ به یکتا میگم : وقتی میری توی جنگل صدای منم منم نمیشنویی

ولی شهر پر از فریاد های منم منم آدماست و جز این صدا هیچ چی نمیشنویی



+ علی رضا عصار داره میخونه : گاهی همان کسی که دم از عقل میزند در راه هوشیاری خود مست میرود



+امروز همه اش انتظار دیدنت رو داشتم...

ولی خیلی وقت اتفاق ها اونجوری نمیشه که من میخوام....


+سکوت....

از اون سکوت های طولانی.....



+ خدایا...

من میدونم...

میدونم که معجزه رخ میده...

من به "ان الله علی کل شی قدیر" ایمان دارم....

 



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۲
محدثه کوهپایی


_ هر چقدر سعی کردم خودم آروم کنم نشد...
کتاب خوندم ، ورزش کردم ، گل هامو آب دادم ، نقاشی کشیدم ، رادیو گوش دادم ، نماز خوندم ، فایده نداشت....
سینم داشت میترکید از این حجم فکر و بغض و غربت....



_ رفیق روزهای بی کسی...
رسم رفاقت این همه دوری نیست...
سه ماهه ندیدمت...
دلم تنگه آقا...
خیلی تنگ‌‌‌... 
کاش الان چشمام رو میبستم و وقتی باز میکردم توی صحن بودم....



_ فکر میکردم روزای خوب داره آروم آروم میاد
ولی سخت در اشتباه بودم...
سخت.‌‌‌...



_ باید دویست صفحه کتاب رو خلاصه کنم و هیچی ازش نخوندم
ینی خوندم ولی هیچی نفهمیدم...
مغزم کار نمیکنه....
خستم خیلی خسته....



_ کاش یکی امشب شونه هامو بگیره و تکونم بده و داد بکشه راضی باش به رضای خدا....


_ یکتا میگه کاش بریم یه جا داد بکشیم
میگم یه جوری داد بکشیم که خدا دلش برامون بسوزه
میگه هم داد بکشیم هم گریه کنیم
میگم: ای فریاد رس درماندگان....
سکوت میکنه....



_ پر میگیرم...
تموم میشه همه چیز‌...‌
من میدونم....
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۷
محدثه کوهپایی