+ گوشه خیابون مچاله شده بودیم و با صدای حاج منصور گریه میکردیم....

همه چیز دلگیر بود.... آدما ، هوا ، خیابون ، ساختمونا...‌ ماشینا...‌

خدایا باورم نمیشه تموم شد... به همین راحتی ، مثل یک چشم بر هم زدن!



+ فکیف اصبر علی فراقک؟؟


+ هیچی مثل این نوسان اومدن و رفتن منو نابود نمیکنه!


+ داشتم فکر میکردم آدمای زندگی من یا تیر به دنیا اومدن یا آبان :)

سلام تیر ماه قشنگ.‌‌‌.‌. تو مثل خرداد نباش.... خوب باش لطفن... 


+ فکر نمیکردم تو سن بیست و سه سالگی بعد از این همه سال کتاب خوندن ، یه روزی دراز بکشم رو تخت و رمان عاشقانه بخونم ! ( مایه آبرو ریزی)



+ هر شب بعد نماز صبح به عکس آقاجانم خیره میشم.‌‌‌‌... خیلی دلم برات تنگ شده.... کاش بودی.... کاش....



+ همه چیز سر جاشه ولی انگار هیج چیز سر جاش نیست!



+ معلق تو هوا....



+ به رسم هر جمعه‌‌‌..... حواست بهم هست؟؟؟ ( آره آره..‌)



+لعنت به خواب های تیکه پاره ای که دست از سرم بر نمیداره!




+کاش جز تو همه مردم کور بودند...

آن وقت فقط تو مرا میدیدی....

فقط تو!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۵:۱۰
محدثه کوهپایی


+ بین صف های نماز جماعت دنبالش میگردم ، پیدایش میکنم ، سه ردیف جلو تر از من نشسته است و تسبیح میچرخاند ،  از روی سر مردم میپرم و داد میکشم سلام

برمیگردد و با خنده آغوشش را به رویم باز میکند..و من بدون هیچ مقاومتی سرم را به مقنعه اش میچسابم و نفس عمیق میکشم..... 

میگوید : به به ببین چه فرشته ای اومده مسجد...

نگاهش میکنم.... به چهره ی نورانی و ابروهای سفیدش...

میگوید: چه روسری خوشرنگی..‌‌..

میخندم

دستم را فشار میدهد و دعا میخواند... قلبم تند تند میزند‌‌‌....

خدایا...‌ کاش من هم بنده ی خوبت بودم....



+تلو تلو خوران خیابان را پایین می آیم ، یک بسته گل خریده ام ؛ گل ها صورتی و بنفش... 

کلید را درون در میچرخانم ، کولر را روشن میکنم ، چادرم را پشت در اتاق آویزان میکنم ، گل ها را درون دو گلدان میچینم ، یکی میرود روی میز جلوی تلویزیون و دیگری روی میز بغل مبل ، توی آبشان یک حبه قند می اندازم و با لبخندی از سر رضایت نگاهشان میکنم‌‌‌....آن انحنای نازک و رنگ های ملیح بدجور دل میبرند.‌‌...

به عادت هر روزم همه جا را مرتب میکنم ، بوستان سعدی توی کتابخانه را سر جایش میگذارم ، روی تخت را مرتب میکنم ، جارو میکشم ، لباس های کثیف را توی سبد لباس ها می اندازم و گل های پشت پنجره را آب میدهم...

بعد از نیم ساعت زیر و رو کردن کمد لباس ، گل گلی ترین لباسمی که داشتم را انتخاب میکنم ، چرخ میزنم توی اتاق و از مرتب بود ن همه چیز مطمعن میشوم و آخر سر هم عود روشن میکنم و روی تخت دراز میکشم و به کتاب هایم خیره میشوم و برای هزارمین بار احساس خوشبخت ترین آدم روی زمین ام.....

خدایا چگونه میشود شکر نعمت هایت گفت؟؟؟




+شب قدر...

کهف الشهدا...

حاج حسین یکتا...

قدر تمام این شب ها گریه کردم....

خدایا‌.. شکرت.. شکرت




+من بد....

ولی تو که بهترین خدایی

تو که بخشنده ای منو ببخش....




+همه ی من...

همه ی زندگیم برای تو...

برای تو...

تو...

تو....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۱
محدثه کوهپایی



+ دیشب احساس میکردم توی یه تاریکی مطلق رها شدم...

ولی امروز ، از یک روزنه ی کوچیک چنان نوری به جهانم تابید که همه جا رو روشن کرد....



+ چقدر خوبه که دوستی باشه که بشه باهاش حرف زد...

چقدر خوبه که یکی باشه بفهمتت...

چقدر خوبه که من یه یکتا دارم که نگاهش ، حرفاش ، بودنش آرامشه...



+ میخوام یه کتاب بنویسم در مورد کهف...

هر دفعه که میرم یه چیز جدید کشف میکنم...

کهف رو خدا گذاشته برای ما غریب افتاده های دل خسته...




+ به یکتا میگم : وقتی میری توی جنگل صدای منم منم نمیشنویی

ولی شهر پر از فریاد های منم منم آدماست و جز این صدا هیچ چی نمیشنویی



+ علی رضا عصار داره میخونه : گاهی همان کسی که دم از عقل میزند در راه هوشیاری خود مست میرود



+خیلی وقت اتفاق ها اونجوری نمیشه که من میخوام....


+سکوت....

از اون سکوت های طولانی.....



+ خدایا...

من میدونم...

میدونم که معجزه رخ میده...

من به "ان الله علی کل شی قدیر" ایمان دارم....

 



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۵۲
محدثه کوهپایی