۲ مطلب با موضوع «روزمرگی» ثبت شده است




 امشب بعد از نماز عشاء کنار خانوم میم زانو زدم و حالش را پرسیدم ، دست روی دستم گذاشت ، برایم و ان یکاد خواند و به صورتم فوت کرد و خندید از آن خنده های مخصوص خودش که مثلش را هیچ جا ندیده ام ، من هم خندیدم و با خودم فکر کردم معاشرت های مجازی و رد و بدل کردن استیکر  کجا و این لبخند ها و احوال پرسی های بعد نماز مسجد کجا....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۱
محدثه کوهپایی




آفتاب عصرگاهی روی تخت لم داده بود و با گل های سرخ ملحفه بازی میکرد و میخندید...
گل های پشت پنجره دست در گردن هم انداخته و به خاطرات هزار بار تعریف شده میخندیدند....
بوی کیک سیب و دارچین درحال پخت ،  در هوا سر میخورد و این طرف و آن طرف میرفت....
و من سه تار به دست لبه تخت نشسته بودم  و انگشتم روی سیم ها نازکش میلغزید و با خود فکر میکردم ، خوشبختی همین است.... همین!





* خدایا چه جوری میشه شکر این همه نعمت رو به جا اورد؟؟؟
شکرت...
شکر
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۳:۲۲
محدثه کوهپایی