با جنون در افتادن باز کار دستم داد....
+ یکی از بچه های اینستا نوشته بود که شوهر و پدر و برادرش میخوان برن سوریه و اون نگرانه.... هر کلمه از متنش رو که میخوندم اشکام میریخت ، نمیدونم چرا حس میکنم خودم توی اون شرایطم ، بعد یاد حرف مامانم افتادم که همیشه میگه تو خودت با دستای خودت شوهرت رو میفرستی جنگ....
حال عجیبی دارم....
+خانومه نشسته بود جلوم و داشت از پسرش حرف میزد و من مثل همیشه نوک انگشت های پام رو روی گل های فرش میکشیدم و گوشه چادرم رو توی دستم مچاله کرده بودم
حس بدی داشتم.... یه حسی شبیه بغض ، شبیه دلتنگی
دلم میخواست اون لحظه میتونستم پر بزنم برم اون دور دورا...
خدایا این حس غربت آخر سر منو میکشه.....
+ شاعر میگه : هرجایی پی یت رفته بودم دلتنگ برگشته بودم
آشفته و خسته انگار از جنگ برگشته بودم
من خوب بودم تا یه شهر با خشکسالیش بدم کرد
خوب شد خدا رحم کرد و عشق تو دریا زدم کرد
+خستم از حرف هایی که سکوت میشن....
+دلم مشهد میخواد...
دلم میخواد برم حرم و چادرم رو روی سرم بکشم و ساعت ها گریه کنم...
دلم امام رضا رو میخواد...
دلم...
حس یه ماهی رو دارم که از آب دور افتاده.....
+ هر روز وقتی از خواب بیدار میشم با خودم میجنگم و آشوب های گوشه کنار قلبم رو سرکوب میکنم تا وقتی که چشمام رو میبندم و همه جا تاریک میشه.....
+اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْخَفآءُ وَ انْکَشَفَ الْغِطآءُ
وَ انْقَطَعَ الرَّجآءُ وَ ضاقَتِ الاَْرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمآءُ
وَ اَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکى وَ عَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ
فِى الشِّدَّةِ وَ الرَّخآءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد
آ