...
+ صبح با کلی ذوق و شوق از خواب بیدار شدم و سفره ی صبحانه رو چیدم ( جدیدن از پشت میز نشستن متنفر شدم:/) و منتظر شدم تا همه بیان کنار هم صبحانه بخوریم ، ولی هیچ کس نیومد و هر کسی هول هولی یه لقمه گذاشت دهنش و از خونه بیرون رفت و من مثل اکثر روزا تنهایی صبحانه خوردم و به روی خودم نیوردم که....
اصلن جدیدن خیلی چیزا رو به روی خودم نمیارم و فقط میخندم.....
+ نمیفهمم... دلیل این همه بدو بدو رو نمیفهمم ، دلیل این همه دور بودن ، دلیل این همه عجله.....
+تنها خونه ای که هنوز میشه توش آرامش رو پیدا کرد خونه آقاجونمه...
سکوت خونه ، آروم بودن آدما ، بی خبر از سیاست و هزار کوفت زهرمار.....
هیج کس عجله نداره اونجا ، هیچ کس دنبال چیز خارق العاده ای نیست ، صبح ها تمام پرده ها کنار میره ، آقاجون تا ظهر تو باغچه میچرخه و مامان بزرگ دعا میخونه و عمه غذا درست میکنه ، سر ظهر آقاجون کتش رو تنش میکنه و میره مسجد و بعدش هم میره مغازه ، و یه ساعتی اونجاست و میاد خونه ،ناهار که خورده میشه بعدش همه میخوابن ، و عصر ها بوی خاک خیس خورده ی کل خونه رو پر میکنه.....
دلم از این آرامش ها میخواد ، دلم از این سکوت ها میخواد....
دلم میخواد مثل مامان بزرگم آروم باشم و هر کس هر حرفی زد بیخیال و با یه لبخند از کنارش رد بشم...
دلم گلدون یاس میخواد....
دلم.......
+کاش میدونستم دلیل این آشوب چیه....
کاش میدونستم....