هذیان های شبانه...

شنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۲۴ ب.ظ


+ بعضی روزا با حسرت به آسمون نگاه میکنم و با خودم میگم چرا ما آدما نمیتونیم بریم روی ابرا راه بریم؟؟؟



+ کلی حرف دارم واسه گفتن....

ولی احساس میکنم نمیتونم به هیچ کس بگم ، این حرفا از اون حرفا ست که باید مال خودم باقی بمونه...



+دستامو باز میکنم و با خنده به آسمون نگاه میکنم و آروم شروع میکنم به چرخیدن و کم کم دنیا با دیوار های بلندش محو میشه و فقط من میمونم و آسمون....



+بیشتر از هر وقتی ایمان پیدا کردم که خدا واسه بنده هاش بهترین رو میخواد...

خدایا تمام زندگیم رو سپردم به خودت :)

شکر شکر....



+چقدر خوشحالم از اینکه یه حسن یوسف دارم که غر غر هامو موقع اسکیس زدن گوش میده و وقتی عصبانی کاغذو پاره میکنم بهم میخنده و برگاشو تکون میده و بهم امیدواری میده  که بعد از ده تا طرح کج و کوله بالاخره تو میتونی :|


+ امشب به تمام کسایی که نقاشیشون خوبه حسودیم شد :/



+یه وقتا زندگی مثل یه جعبه مداد رنگیه...
گاهی هم همه رنگا ، رنگ میبازن و همه جا رنگ میشکی به خودش میگیره...



+ آخر سر این عجول بودن کار میده دستم....



+ دلتنگ مشهد....

میدونم آخر سر این دلتنگی منو میکشه.....



+ چقدر دلم میخواد شب باشه

برم کهف...

بارون بیاد...

یه نفر زیر بارون نشسته باشه و زیر لب روضه یا زهرا بخونه و من چادرمو روی سرم بکشم و ساعت ها گریه کنم.....



+ خدایا آرامش من تویی.... :)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۶
محدثه مهران فر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">