هذیان های شبانه...
+ بعضی روزا با حسرت به آسمون نگاه میکنم و با خودم میگم چرا ما آدما نمیتونیم بریم روی ابرا راه بریم؟؟؟
+ کلی حرف دارم واسه گفتن....
ولی احساس میکنم نمیتونم به هیچ کس بگم ، این حرفا از اون حرفا ست که باید مال خودم باقی بمونه...
+دستامو باز میکنم و با خنده به آسمون نگاه میکنم و آروم شروع میکنم به چرخیدن و کم کم دنیا با دیوار های بلندش محو میشه و فقط من میمونم و آسمون....
+بیشتر از هر وقتی ایمان پیدا کردم که خدا واسه بنده هاش بهترین رو میخواد...
خدایا تمام زندگیم رو سپردم به خودت :)
شکر شکر....
+چقدر خوشحالم از اینکه یه حسن یوسف دارم که غر غر هامو موقع اسکیس زدن گوش میده و وقتی عصبانی کاغذو پاره میکنم بهم میخنده و برگاشو تکون میده و بهم امیدواری میده که بعد از ده تا طرح کج و کوله بالاخره تو میتونی :|
+ امشب به تمام کسایی که نقاشیشون خوبه حسودیم شد :/
+یه وقتا زندگی مثل یه جعبه مداد رنگیه...
گاهی هم همه رنگا ، رنگ میبازن و همه جا رنگ میشکی به خودش میگیره...
+ آخر سر این عجول بودن کار میده دستم....
+ دلتنگ مشهد....
میدونم آخر سر این دلتنگی منو میکشه.....
+ چقدر دلم میخواد شب باشه
برم کهف...
بارون بیاد...
یه نفر زیر بارون نشسته باشه و زیر لب روضه یا زهرا بخونه و من چادرمو روی سرم بکشم و ساعت ها گریه کنم.....
+ خدایا آرامش من تویی.... :)