عاشقانه های من و حسن یوسف جان

دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴، ۰۶:۴۲ ب.ظ


با اخم نگاهم میکند و پشت سر هم غر میزند و من بی توجه به غر غر هایش رو تختی ام را مرتب میکنم...

عصبانی میشود ، داد میکشد و سرش را به پنجره میکوبد...

برمیگردم و داد میکشم "چته؟؟چرا انقدر غر میزنی؟؟ " با بغض نگاهم میکند و با حالت قهر سرش را بین برگ های بی جانش پنهان میکند و شانه اش میلرزد...

جلو میروم و بغلش میکنم و زیر گوشش میگویم " ببخشید....خب عزیزکم ، من الان از کجا برات آفتاب پیدا کنم تا برگ هات رو زیرش پهن کنی؟؟"

شانه اش بیشتر میلرزد و من پا به پایش گریه میکنم ، تک تک برگ هایش را میبوسم و میگویم " خودم آفتابت میشم... غصه نخور عزیزکم...غصه نخور..."

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۱
محدثه مهران فر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">