تو گره ی کور رویاهای منی

دوشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۴:۱۷ ب.ظ

هو اللطیف...



مادر بزرگ نشسته بود روی مبل های خاکستری رنگ و سبد کلاف کاموا را گذاشته بود روی شکمش و در حالی که زیر لب آواز میخواند یکی یکی کلاف ها در می آورد و از بالای عینکش نگاهشان میکرد و پس از بررسی های طولانی دوباره همه را بر اساس رنگ توی سبد کنار هم میچید و مواظب بود که بهم گره نخورن و من پایین پایش روی زمین دراز کشیده بودم و  موهای کنار شقیقه ام را دور انگشتانم میپیچیدم و به این فکر میکردم که رویاهای من درست مثل همین کلاف های کاموای مادر بزرگ است و تو همان گره ای کوری هستی که به خاطر بی حواسی من به جان کلاف ها افتاده ای و حالا هر کاری میکنم باز نمیشوی....


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۲۲
محدثه مهران فر

نظرات  (۱)

باز نمی شود...نمی شو

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">