در گوشه ای نشسته و کز کزده بود ، با آن جثه ی لاغر و استخوانی ، سرش را در دستانش فرو کرده بود و هق هق میکرد. کنارش زانو زدم ، بارها و بارها پرسیدم و پرسیدم " چی شده میکله ، چه اتفاقی افتاده؟؟ چه بلایی سرت اوردن؟؟ "
بی آنکه دست هایش را از صورتش بردارد گفت " چیزی نیست ، چیزی نیست...."
_ اگه چیزی نیست پس چرا گریه میکنی؟
عاقبت سرش را بلند کرد ، معصوم نگاهم کرد و گفت : "دارم برای مسیح گریه میکنم چون هیچ کس نمیدونه به خاطر گناهان ما چقدر عذاب میکشید..."
* کتاب جهنم سوت و کور است
حتمن حتمن این کتاب رو بخونید مطمعنم پشیمون نمیشین :)